مرا دزدانه مهمان کن

سراپا چشم
سراپا گوش
به پایت خار گشتم
طبیبم تا شوی
هر روز و شب بیمار گشتم
به زاری بس که خواندم
نامت هر روز
به عرش کبریایی بار دادند
به درگاهت ولی تا مست گردم
مرا جام میِ بسیار دادند
سراپا غرق رسوایی
سراپا محو تنهایی
از این دیوانه‌تر
ویرانه‌تر
دیگر چه می‌خواهی؟
به عشقت در به در
رسوای رسوا
جدا از هرچه نام و ننگ گشتم
به راهت بس نشستم
سنگ گشتم
ترا صدها هزاران بار
دلتنگ گشتم
تو اما حال زار من ندیدی
گل عمر مرا حتی
که می‌پژمرد
در کابوس مرگ آن نوازشها
نچیدی
تا بچیند باد وحشی
تا که بر آهنگ هر صحرا برقصاند
بپیچاند
بگرداند به هر سازی
ولی افسوس
در دشت خیال من
خیال تو نمی‌خوابد
مرا راه فراری نیست
فرار از تو؟
محال است این
که جان را بی تو آرام و قراری نیست
بسوزم در هجوم خاطرات تو
تو گویی صد هزاران بار بیشتر
مرا دیوانه می‌خواهی
گمانم که مرا مجنون هر افسانه می‌خواهی
مرا دزدانه مهمان کن
به یک دیدار کوته
از شکاف درز دیواری
که شاید قصه‌ای تازه
ببارد خواب را در چشم بی‌خوابم
که هرشب خاطرات تو برایم قصه می‌سازد
مرا تا برج شب
تا اوج هستی می‌رساند
مرا تا خواب سبز شاپرکها می‌کشاند.
بیا و جرعه‌ای دیدار خود دزدانه مهمان کن.

بوم نقاشی

چو آمدی تمام توبه‌ها شکست
سایه‌ها که برده‌های آفتاب
سایه‌ها هم حتی
هر درخت سر برافشته‌ای
هر گیاه
تیشه بر ریشه‌ی خود باز کشید
تیشه بر بودن خویش
تیغ بر بستگی خاک کشید
لحظه‌ای دیدن تو
رنگ طغیان به جهانم زد و رفت
رنگ پاشیدی
بی‌پروا
بوم نقاشی بی‌رنگ مرا
ناگهان می‌دیدم
رنگ می‌باخت
آنهمه بی‌رنگی
آنهمه نقش سیاهی و سفیدی
که کشیدم همه عمر
ناگهان گم می‌شد
در هیاهوی عجیبی که به پا می‌کردی
تو به پاشیدن هر قطره‌ی رنگ
شایدم معجزه بود
یا که سحری شاید
ناگهان می‌دیدم
همه نقاشی عمرم تو به یک لحظه
 به یک چشم زدن
رنگ دیگر
نقش دیگر بخشیدی
هرچه من ساخته بودم با عشق
سالها
روزها
گویی انگار که دلخوش بودم
به تلاقی خطوطی باریک
به تلاقی دو دست
به خیال خوش من
و تو بودی که نشانم دادی
زندگی بی‌رنگ است
رنگ باید پاشید
اینهمه بی‌رنگی.

صدایی در گلو نطفه نمی‌بندد

بیا ساقی
بیاور باده‌ای کین چشم مخمورم
بباید مستی دیرینه را یادی
کنون کز چشم بیمارم
هراسی خفته
دردی،
زهر جانکاهی
به خویش اندر کشد آرام جان من
مرا تاب صبوری
دوری از جان نیست
دگر رسوایی‌ام اینک میان سینه پنهان نیست
چنان دیوانه‌ای بگسسته از زنجیر
به سرحدات یورش می‌برد گاهی
به کویت می‌شتابد هر شب و
نگشوده راهی بازمی‌گردد
که از کوی تو تا برج خیال من
به صد ره آشیانی نیست
فغانی،
شکوه‌ای شاید،
که بشکافد سکوت سهمگین بغض جانکاهی
که می‌کاهد
که غارت می‌کند دار و ندار من
ولی افسوس،
صدایی در گلو نطفه نمی‌بندد.

ساحل نجات

واژه‌های خیس من چو قایقی شکسته،
در هجوم وحشی نبودنت،
به راه ساحلی که گمشده
چو تخته پاره‌ای به آب،
تن سپرده،
حجم تلخ انتظار را
به کام می‌کشد.
تو غرق در سکوتی و
سکوت مرگبار تو مرا به دام می‌کشد.
ز زخم دردناک رفتنت
غمین مباش
که دست سرد سرنوشت
نمک به التیام می‌کشد.
کنون که جان من،
تو روح واژه‌های شعر من شدی
بگو چگونه روح از بدن جدا شود؟
جدا ز بند بند شعر من کجا شود
اگرچه در ره جنون نشسته تا
ز بند تو رها شود
چنین مکن،
چو صید جان سپرده‌ای،
ز دامت ار رها شوم
چو مرده‌ای،
اسیر سرزمین سایه‌ها شوم
 بگو کلامی از تلاقی نگاه ساده‌ای،
به هر سخن،
به هر نشانه‌ای،
که من به هر بهانه‌ای ز کوی تو
و با خیال کودکانه‌ی حضور تو
به اوج می‌رسم.
امید و آرزوی دیدنت اگر محال
اگر سراب بوده است
اگر که ساحل نجات
خیال ابلهانه‌‌ای به خواب بوده است
اگر که مستی از شراب بوده است
بیا و جام دیگری،
بیا و چشم مست من
به اشک دیده تر مکن
اگر خراب بوده‌ام
از این خرابتر مکن.

خیال روی تو

تو نیستی و هنوز هم خیال تو
چو آتشی،
به کوچه باغهای ذهن من زبانه می‌کشد
چو کودکی،
به یاد روزهای رفتنت،
به آسمان خاطرات من ستاره می‌کشد
نشانی از ترنم عبور تو
که شاید از در سرای من
دمی برای دیدنم گذر کنی
به سرخی غروب، در کرانه می‌کشد
شبی به خانه‌ام بیا
اگر به خواب هم شده
برای لحظه‌ای به آشیانه‌ام بیا
نگاه خسته‌ام تو را
رها،
از این زمین چون قفس،
رها،
ز های و هوی هرچه نام و ننگ می‌کند
بیا که جای خالی‌ات،
به هر طرف،
به هر کجا که می‌رسم
به هر قدم که می‌نهم
به هر دمی که ساغر و پیاله می‌زنم
مرا رها نمی‌کند
جدا ز تلخی نبودنت،
جدا ز سایه‌های شوم رفتنت نمی‌کند
شود که روزی از سیاه‌چاله‌های عمر من سحر کنی؟
مرا ز حال خود خبر کنی؟
بُوَد شبی،
که تا سپیده‌دم کنار من بسر کنی؟
بیا که تا سپیده‌دم
بدین شب سیاه من
پرنده پر نمی‌زند
به جز خیال روی تو
خیال دیگری به سر نمی‌زند.

باز بر چشمم خدایی می‌کنی

دلم به شوق دیدار تو
می‌تپد از پشت دیواری که نمی‌بینی
من اینجا
کنج دیوار دلت
لانه کرده‌ام
بیرونم اگر کنی
به چوبم اگر زنی
به دارم اگر آویزی
به سان اهلی ‌شدگان هی‌هی‌ام اگر کنی
ز قربت کوی تو دست نخواهم کشید
که جز به مهر تو
پرواز،
پر کشیدن از این غار بی‌نفوذ
غاری که مُهر بر در این خطه می‌کشید
بی باده‌ی سکر آفرین شادی‌ات
میسر نمی‌نمود
نگاهت اگرچه
خزانی به بستان این باغ،
سکوتت اگر،
آتش خانمان‌سوز جان من است
لیک باز هم،
بسوزم،
بگردم چو پروانه‌ای گرد شمع،
که این شور، افسانه‌ای در نهان من است
چو روزی بخواهی ز دستم رها شوی
بر مجمر وجودم چو آتش به پا شوی
بر چشم دیگری،
بر سان مجنون به لیلای سیمین‌بری مبتلا شوی
نشاید خیالت به یغما بری
لبان ترک‌خورده را تشنه صحرا بری
بیا باز از خود نشانی بده
بیا این تن خسته را
می‌ آلود و تبدار و بشکسته را
به نوشین لعلت دوایی بده
چو روزی که بر تخت قلبم نشستی
به این ساز ناکوک نبضم صفایی بده
مبادا شنیدی
آری آری هنوز،
بر چشمان مستم پادشاهی می‌کنی
بر نگاه خسته‌ام فرمانروایی می‌کنی
نه،
بی گمانم تو خدایی می‌کنی
چون گدایی آیم هر شب
تا ببینم رویت اندر ماه،
گرچه هرشب باز با من سرگرانی می‌کنی.

مرگ

لبانم را به سکوت خواندی
واژه ها اسیر ذهن
لبانم به ارتعاش فریادی فروخورده
بغض را تداعی می کرد
لیک بغضی نبود
پژواک سکوتی سهمگین بود
که قلبم را می لرزاند
و من فرو رفته در بهت
ابهام وحشت آوری مرا در خویش می کشید
و من فرو می رفتم
هر لحظه بیش از پیش
رفته رفته
بی حس می شدم
و حسی غریب مرا در آغوش می کشید
شاید که مرگ
آنچنان با اشتیاق به سوی من می شتافت
و من آنچنان تنها
که او را همچون رفیقی ناخوانده در بر می فشردم
صدایی نبود
سکوت محض بود و تاریکی
صدای خستگی هایم اما
آرامش فضا را به هم می ریخت
و در میان بغض و سکوت و تنهایی
ناگاه تصویر مبهمی از تو بود
که نقش می بست
جان می گرفت
و مرا به خویش می خواند
دست در دست تو تا ناکجا می روم
و ناگهان در میان هاله ای از ابر
تو ناپدید می شوی
دوباره من می مانم و بغضی نشکسته
و گلایه هایی که با آمدنت
به کنج قلبم چنگ می زنند
تا مبادا بیرون بیایند و
خاطر تو آشفته گردد
این رویای پریشان هر روز را
این مسیر وهم آلود را
هر روز به شوق دیدار تو می آیم
اما دریغ که دیدارت
لحظه ای بیش میسر نیست.