جاری می‌شوی

سد می‌سازند

می‌شکنی دیوارها را

رد می‌شوی از خود و خویشتنت را به سخره می‌گیری

به سخره می‌گیری سادگی‌ات را

خوش‌خیالیت را

که بر دست و پای حقیقت می‌پیچد

این پیچک رونده که باکش نیست

در خود فروکشد

ببلعد هستی‌ات را

و اینگونه می‌شود که می‌بندی دریچه‌ی پیله‌ات را به سوی دنیا

تا خار حقیقت،

نخراشد پوسته‌ی نازک باورت

و پنهان میکنی احساست را

تا از طعنه‌ی عقل در امان باشد.