خیال

سایه‌ای بیرنگ

از قدمهای بی وقفه،

خش‌خش برگهای پاییزی

و کودکی که به فریاد برگها می‌خندد،

نقش بسته در خیال.

...

سایه‌ای،

خاکستری رنگ،

بی‌رمق،

در مرز احتضار،

به خیالم می‌خزد.

و گاه‌گاهی در گذر از مرز احتیاط

می‌خراشد زخم‌های کهنه را

...

من ماندم و این سربازهای بی‌خاصیت

که هنوز هم گذرگاه را نبسته‌اند.

گذرنامه نمی‌دهیم

ورود خیالهای متفرقه هم ممنوع است

اما کجاست خیالی که قانون بفهمد

حکم، اعدام است

اما کسی برای اجرایش نداریم

اینجا همه دل نازکند!!!

همین است که خیالها جولان میدهند

راستی

چگونه گردن خیال را می‌زنند؟!


درد

دردی است جاودانه در کمین
پنهانی،
در گوشه‌ای دنج
سیگار می‌کشد.
و دودش آرام آرام
به چشم تو می‌رود.
بی آنکه بدانی
هر روز نقابت را پایین‌تر می‌کشی
و هجوم خنده‌هایت را
نثارش می‌کنی.
...

هنوز هم به همان سیاق
عجیب ایستاده‌ای!!
بر لبه‌ی تیغ و قدم زدن؟!!
پیچکی مگر؟!
که بدینسان می‌پیچی و
دست به دامان زندگی می‌شوی.
دست بردار
زخم‌هایت کاری‌ست
جان نمی‌دهی ولی
ریشه‌هایت آلوده‌ی درد است
دیری به خشکیدنت نمی‌پاید
بیهوده می‌کوشی.
...
بس است دیگر
هوای تازه می‌خواهی
خاکی پاک
تا جان دوباره وام گیری
تا در آغوش زمین،
آرام گیری.

جای پای قلم

هرگز از خاطر کاغذ نمی‌رود

پاکش که می‌کنی

باز هم لمس می‌شود

رد پاهای به جا مانده

گرچه رنگی نیست

عمق اما

همچنان باقی‌ست.


پژواک

از آن پس که دروغها را باور کردم
هیچ راستی به گوشم نمی‌رود
دنیایم که سکوت می‌کند
پژواک فریاد زخم‌هایم
تنها صدایی‌ست که به گوش می‌رسد
کاش سرزمین من آنقدر کوهستانی نبود
یکی دو بازتاب و بعد...
تمام.
حال اما
از هر سنگی که بگذرد
سنگ دیگری هم هست
و پژواک دیگری هم.
راستی
گمان می‌کردم
سنگی که باشی
هیچ تیغی نمی‌خراشَدَت
یادم نبود
که یک زخم
یک فریاد
همیشگی خواهد شد.

تکرار

نزدیک که می‌شود رد پایت

ولوله‌ای در من جان می‌گیرد

رنگ می‌بازد تمام ادعاهایم

بغضی می‌شوی و راه نفس را می‌بندی

زمان می‌ایستد

چراغی در وجودم روشن و خاموش می‌شود

چند روزی که بگذرد

ته‌مانده‌ی نور، جان می‌سپارد

و من دوباره دفن می‌کنم جنازه‌ی پوسیده‌ی قلبم را

در پای درختی که تبر بر ریشه‌اش کوبیدی

و این تکرار ملال‌آور را

هر بهار که بگذرد

امید پایانی هست.