خیال
از قدمهای بی وقفه،
خشخش برگهای پاییزی
و کودکی که به فریاد برگها میخندد،
نقش بسته در خیال.
...
سایهای،
خاکستری رنگ،
بیرمق،
در مرز احتضار،
به خیالم میخزد.
و گاهگاهی در گذر از مرز احتیاط
میخراشد زخمهای کهنه را
...
من ماندم و این سربازهای بیخاصیت
که هنوز هم گذرگاه را نبستهاند.
گذرنامه نمیدهیم
ورود خیالهای متفرقه هم ممنوع است
اما کجاست خیالی که قانون بفهمد
حکم، اعدام است
اما کسی برای اجرایش نداریم
اینجا همه دل نازکند!!!
همین است که خیالها جولان میدهند
راستی
چگونه گردن خیال را میزنند؟!