خانه تکانی
کنیزکان رنجها را جارو میکردند
و از دریچه ی چشمانم پایین میریختند
رنجها میچکید و
سیلاب در بالادست
چونان آبشاری از فراز چانه فرو میریخت
آفتاب در چشمانم لحظه ای می تابید
و باز در پس ابرهای باران زا پنهان میشد
پرده ای از اشک آسمان چشمانم را کدر میکرد
قطره های جدید به هم میپیوست
تا سنگینی سقوط را فراهم کند
و باز اولین سقوط
راه میگشود بر سیلابی دیگر
و آبشاری که رو به زوال بود
دوباره جان میگرفت
چشمه اما کمکمک رو به خشکی می گذاشت
تا کجا و دوباره
غم سرریز کند و کنیزکان
خانه تکانی از سر گیرند.