خانه تکانی

میگریستم

کنیزکان رنجها را جارو میکردند

و از دریچه ی چشمانم پایین میریختند

رنجها میچکید و

سیلاب در بالادست

چونان آبشاری از فراز چانه فرو میریخت

آفتاب در چشمانم لحظه ای می تابید

و باز در پس ابرهای باران زا پنهان میشد

پرده ای از اشک آسمان چشمانم را کدر میکرد

قطره های جدید به هم میپیوست

تا سنگینی سقوط را فراهم کند

و باز اولین سقوط

راه میگشود بر سیلابی دیگر

و آبشاری که رو به زوال بود

دوباره جان میگرفت

چشمه اما کمکمک رو به خشکی می گذاشت

تا کجا و دوباره

غم سرریز کند و کنیزکان

خانه تکانی از سر گیرند.

تازه همچون خاک باران خورده

بیا تا شخم زنیم باغ خاطرات گذشته را

کلوخ ها را در آوریم

راه بر تنفس ریشه ها بگشاییم.

اینجا کلوخ ها دل خاک را سنگی میکنند

خاک که خدای آفرینش بود

میشود لانه ی مارهای هرجایی 

گلی نمیروید

غم مینشیند بر دل خاک

از این نازایی هر روزه

و خیال عبث دانه ای که به بار نمی نشیند

و امیدی که سالهاست جان میدهد.

آبِ کافی هم که باشد

آفتاب و روز لطیف هم

خاک سنگی خاک نمیشود از برای رویش دانه ها

میخشکد هر دانه ای

در انتظار صدایی که از سنگ بر نمی خیزد.

بیا تا شخم زنیم

تن دهیم بدین درد طاقت فرسا

خنجر به قلب خویش بریم

ققنوس وار در خود بپیچیم و بسوزیم و دگر باره سر برآوریم

تازه همچون خاک باران خورده

آماده ی زایش شویم.

نبش قبر

بیا سخن بگو

و نبش کن هرآنچه دفن کرده ای

طناب بگشا

ز احساسی که حکم اعدامش

سالیان سال جاریست

که جان نمیدهد به آسانی

و جان میگیرد از تو

فریادهای خسته ای

که درز میکند از در و دیوار این قفس.

دوباره اعتماد کن

به این تبهکار دیرینه

که هرگز اتهامش ثابت نشد

بیا و تبرئه کن

اتهام ربودن آسایشت را

و این مرگ تدریجی را پایان ده.

باید بنویسم

باید بنویسم

در هم آمیزم  واژه ها را

در گذر زمان بپیچم

و مرهم کنم زخمهای این کودک خسته را.

باید این تیغ ها را

بیرون کشم،

بند بزنم این روح از هم گسسته را.

چندین باره طغیان کنم

فریاد برآورم

در خود بپیچم

و بخراشم این زخم کهنه را

مگر دگرباره زاده شوم

از میان زخم های سرگشوده

نقش بندم در غبار خیالهای به هم تنیده

پوست بیاندازم،

بشکافم این پیله ی رنج های همیشه را.