حضور
باور نمیکنم
حضور خیالانگیز نگاهت را
در پس آیینهی خیال
چونان شبهی جان گرفته در شب تار من
آلوده به نور
خالی از هرگونه ابهام
باور نمیکنم
سوت کاروانهای به ره
نوید آمدنت را
در سرد و تاریک سرزمین خشکیدهی من
تهی از امید باران
باور نمیکنم باریدنت را
گفتی با خود ابر آوردهای؟
حضور خیالانگیز نگاهت را
در پس آیینهی خیال
چونان شبهی جان گرفته در شب تار من
آلوده به نور
خالی از هرگونه ابهام
باور نمیکنم
سوت کاروانهای به ره
نوید آمدنت را
در سرد و تاریک سرزمین خشکیدهی من
تهی از امید باران
باور نمیکنم باریدنت را
گفتی با خود ابر آوردهای؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12:40 توسط الهه م.
|