حضور

باور نمی‌کنم
حضور خیال‌انگیز نگاهت را
در پس آیینه‌ی خیال
چونان شبهی جان گرفته در شب تار من
آلوده به نور
خالی از هرگونه ابهام
باور نمی‌کنم
سوت کاروانهای به ره
نوید آمدنت را
در سرد و تاریک سرزمین خشکیده‌ی من
تهی از امید باران
باور نمی‌کنم باریدنت را
گفتی با خود ابر آورده‌ای؟

سبکتر گام بردار

سبکتر گام بردار
که شاید این تن خسته
ترک بردارد این لحظه
فروپاشد
دهان بگشاید و در کام گیرد
که شاید این سرِ دور از تنِ تنها
دمی
آرام گیرد
سبکتر گام بردار
که شاید باز بینی
به زیر افکنده این تُنگ غرورم را
که در ره
خاک پایت شد
و یا شاید
غباری در هوایت شد
سبگتر گام بردار
که شاید بشکند آوای نرم گامهایت
طنین بی‌صدای بغض شبهایم
که شاید بشنوی
نجوای این دیوانگی‌هایم
سبکتر گام بردار
مرا دیریست
در سر هوایی جز هوایت نیست
چنان طوفان مکن برپا
که برجا بشکند بغضی
که ویران می‌کند
چونان که سیلی
پاک می‌سازد از زمین
و می‌برد بیان هستی را
سبکتر گام بردار.

راستی می‌شود آیا؟

تو رفتی و من
جام جنون را قطره قطره سر کشیدم
تا که شب گلگون شود
بر آسمان بی‌ستاره
از کرانش تا کران
اختر کشیدم
گرچه مرغی در قفس
بال و پرم نیست
باورم کن
تا به مرگ آرزوها پر کشیدم
من به غار سرد تنهایی
چو اشک شبنمی افتاده از چشم گیاه
غرق حیرانی
پریشانی
سفر کردم
من به دنبال سوالی بی‌جواب
که چرا اینک فراموشی؟
چرا باید سفر تا اوج خاموشی؟
شبانم را سحر کردم.
تو اما همچنان وامانده‌ای در ابتدای ره
غریبی آنچنانکه
بوی زُخم و تند افکارت
مشامم را می‌آزارد
سخنهایت چنان خنجر به جان من
غمی همواره می‌کارد
چه می‌خواهم؟
شبی دیدم تو را انگار
به خواب یا رویا نمی‌دانم
ولی انگار چشمانت
مرا بیگانه می‌داند
مرا دیو سیاه خفته در شهنامه می‌داند
دگر اینک چه می‌خواهم
از این خواب سراسیمه
از این آشفته‌بازاری که برپا می‌کنی ساده
و گویی هیچ را هم شمارش می‌توانی کرد
که اینها را به پای لحظه‌هایم می‌گذاری
می‌شماری باز
روزها،
ماهها،
سالها،
ولی من همچنان بر لحظه‌ی آخر
نشستم تا که بازآیی
و من از سر بگیرم این شمار لحظه‌هایم را
راستی
می‌شود آیا؟