تناقض
دمی نشست
گپی زدیم
چایی نوشیدیم
در کنار هم و دور از هم دیوانه شدیم
در دل گریستیم به حالمان
و رفت
و بعد هم به رسم آدم بزرگها
یادآور شدیم که این دیوانگیست و تکرار نباید شد
که کودکانگیمان را پنهان کنیم
پشت ژست عاقلانگی
و این منطقیترین احساسی بود
که در خیال هم نمیگنجید
چه تناقض جانفرسای دلنشینی!!