تناقض

آمد

دمی نشست

گپی زدیم

چایی نوشیدیم

در کنار هم و دور از هم دیوانه شدیم

در دل گریستیم به حالمان

و رفت

و بعد هم به رسم آدم بزرگها

یادآور شدیم که این دیوانگی‌ست و تکرار نباید شد

که کودکانگی‌مان را پنهان کنیم

پشت ژست عاقلانگی

و این منطقی‌ترین احساسی بود

که در خیال هم نمی‌گنجید

چه تناقض جان‌فرسای دلنشینی!!

رویا

ناگهان

احساس خفگی میکنی

قلبت تندتند میزند

گویی از این زمان و مکان خارج می‌شوی

همه چیز نا آشنا به نظر می‌رسد

طاقت‌فرسا،

مبهم،

خالی،

دقایقی پیش اما همه چیز خوب بود

آرام،

بی‌دغدغه،

و هضم نمیکنی که چگونه

احساس بیگانگی تو را در خود بلعید

غرق در تنهایی می‌شوی

کم می‌آوری

چیزی نیست

و جای خالیش تیر می‌کشد

زمان به پیش می‌رود

لحظه می‌گذرد

رویا به سان قطاری که از دور می‌آید

جان می‌گیرد و در افق میمیرد

دوباره همه چیز آشنا می‌شود

و تو آرام میگیری

یک جای دنیا میلنگد

وقتی تو باشی و یک خیال آسوده

یک جای دنیا می‌لنگد

نه آن لنگیدن که خودش ناآرامی است

ما عادت کرده‌ایم به ناآرامی

آرام که می‌شویم

گویی یک جای کار می‌لنگد

می‌گردیم و یک چیزی پیدا میکنیم

حتی اگر شده چاله‌ی آبی در مسیر عبور

در خیال خود بزرگش می‌کنیم اندازه‌ی خندقی به دور خودمان

که جایی برای خرده گرفتن نماند

که ای بابا این هم شد مشکل؟

بعد می‌نشینیم و یک دل سیر غصه میخوریم

تمام که شد

آرام میشویم

خبری از دلشوره نیست

اتفاق بد دیگر افتاده است

می‌توان با خیال آسوده زندگی کرد

اینگونه است دیگر

با هرآنچه از رنگ آرامش سر ناسازگاری داریم

خو کرده‌ایم به یک تلاطم دايمی

آرام که باشیم

یک جای دنیا می‌لنگد.