مرگی از تبار زایش
زبان به کام گرفت ذهن من
گویی که مُرد،
خاموش،
بیصدا،
مرگی از تبار زایش.
او که واژهها را دانه دانه و قسطی
میچید بر زبان
با آمدنت، ناگهان فارغ شد
زائيد تمام احساس مرا.
ریسه ریسه واژههایش را،
در نگاهم دوخت
خالی شد و زان پس
گویی که هرگز دست به دامان واژهای نبرده باشد
گردن برافراشت،
خلاصید از یوغ بردگیشان
و گردن زد
هرآنچه را رنگی از واژه داشت
گفتار، سخن.
و قاصدکوار،
چونان پر کاهی در باد،
یا که گردی در هوای تو
غبار شد تمام وجود من.
من ماندم و یک حجم خالی ذهن،
و نگاهی لبالب،
و لبی خاموش،
و تقلایی ناشیانه در شکستن این مُهر
که هرگز به بار ننشست،
که زائیده بود واژههایش را
در نگاهی که بار زبان را به دوش میکشید.
تو که بارور کرده بودی،
اینبار چون قابلهای متبحر
جان بخشیدی
کودک نارس احساس مرا
و من میدیدم
که در دستانت جان گرفت و بالید.
اینک من از سکوت لبریز
و من از حرف سرشار
و من از واژه خالی
اینک مرا در سکوتم بشنو
در نگاهم
و ببین عجزم را در حمل این بار
در زایش این حجم احساس.
مرا بشنو
بی واژه،
بی کلام،
بی سخن،
مرا بشنو ای جان من
با گوشهایی که گوش نیست.
پ. ن.: تقدیم به او که روح مرا بارور کرد.