مرگ
لبانم را به سکوت خواندی
واژه ها اسیر ذهن
لبانم به ارتعاش فریادی فروخورده
بغض را تداعی می کرد
لیک بغضی نبود
پژواک سکوتی سهمگین بود
که قلبم را می لرزاند
و من فرو رفته در بهت
ابهام وحشت آوری مرا در خویش می کشید
و من فرو می رفتم
هر لحظه بیش از پیش
رفته رفته
بی حس می شدم
و حسی غریب مرا در آغوش می کشید
شاید که مرگ
آنچنان با اشتیاق به سوی من می شتافت
و من آنچنان تنها
که او را همچون رفیقی ناخوانده در بر می فشردم
صدایی نبود
سکوت محض بود و تاریکی
صدای خستگی هایم اما
آرامش فضا را به هم می ریخت
و در میان بغض و سکوت و تنهایی
ناگاه تصویر مبهمی از تو بود
که نقش می بست
جان می گرفت
و مرا به خویش می خواند
دست در دست تو تا ناکجا می روم
و ناگهان در میان هاله ای از ابر
تو ناپدید می شوی
دوباره من می مانم و بغضی نشکسته
و گلایه هایی که با آمدنت
به کنج قلبم چنگ می زنند
تا مبادا بیرون بیایند و
خاطر تو آشفته گردد
این رویای پریشان هر روز را
این مسیر وهم آلود را
هر روز به شوق دیدار تو می آیم
اما دریغ که دیدارت
لحظه ای بیش میسر نیست.
واژه ها اسیر ذهن
لبانم به ارتعاش فریادی فروخورده
بغض را تداعی می کرد
لیک بغضی نبود
پژواک سکوتی سهمگین بود
که قلبم را می لرزاند
و من فرو رفته در بهت
ابهام وحشت آوری مرا در خویش می کشید
و من فرو می رفتم
هر لحظه بیش از پیش
رفته رفته
بی حس می شدم
و حسی غریب مرا در آغوش می کشید
شاید که مرگ
آنچنان با اشتیاق به سوی من می شتافت
و من آنچنان تنها
که او را همچون رفیقی ناخوانده در بر می فشردم
صدایی نبود
سکوت محض بود و تاریکی
صدای خستگی هایم اما
آرامش فضا را به هم می ریخت
و در میان بغض و سکوت و تنهایی
ناگاه تصویر مبهمی از تو بود
که نقش می بست
جان می گرفت
و مرا به خویش می خواند
دست در دست تو تا ناکجا می روم
و ناگهان در میان هاله ای از ابر
تو ناپدید می شوی
دوباره من می مانم و بغضی نشکسته
و گلایه هایی که با آمدنت
به کنج قلبم چنگ می زنند
تا مبادا بیرون بیایند و
خاطر تو آشفته گردد
این رویای پریشان هر روز را
این مسیر وهم آلود را
هر روز به شوق دیدار تو می آیم
اما دریغ که دیدارت
لحظه ای بیش میسر نیست.
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:28 توسط الهه م.
|