بیا ساقی
بیاور باده‌ای کین چشم مخمورم
بباید مستی دیرینه را یادی
کنون کز چشم بیمارم
هراسی خفته
دردی،
زهر جانکاهی
به خویش اندر کشد آرام جان من
مرا تاب صبوری
دوری از جان نیست
دگر رسوایی‌ام اینک میان سینه پنهان نیست
چنان دیوانه‌ای بگسسته از زنجیر
به سرحدات یورش می‌برد گاهی
به کویت می‌شتابد هر شب و
نگشوده راهی بازمی‌گردد
که از کوی تو تا برج خیال من
به صد ره آشیانی نیست
فغانی،
شکوه‌ای شاید،
که بشکافد سکوت سهمگین بغض جانکاهی
که می‌کاهد
که غارت می‌کند دار و ندار من
ولی افسوس،
صدایی در گلو نطفه نمی‌بندد.