چو آمدی تمام توبه‌ها شکست
سایه‌ها که برده‌های آفتاب
سایه‌ها هم حتی
هر درخت سر برافشته‌ای
هر گیاه
تیشه بر ریشه‌ی خود باز کشید
تیشه بر بودن خویش
تیغ بر بستگی خاک کشید
لحظه‌ای دیدن تو
رنگ طغیان به جهانم زد و رفت
رنگ پاشیدی
بی‌پروا
بوم نقاشی بی‌رنگ مرا
ناگهان می‌دیدم
رنگ می‌باخت
آنهمه بی‌رنگی
آنهمه نقش سیاهی و سفیدی
که کشیدم همه عمر
ناگهان گم می‌شد
در هیاهوی عجیبی که به پا می‌کردی
تو به پاشیدن هر قطره‌ی رنگ
شایدم معجزه بود
یا که سحری شاید
ناگهان می‌دیدم
همه نقاشی عمرم تو به یک لحظه
 به یک چشم زدن
رنگ دیگر
نقش دیگر بخشیدی
هرچه من ساخته بودم با عشق
سالها
روزها
گویی انگار که دلخوش بودم
به تلاقی خطوطی باریک
به تلاقی دو دست
به خیال خوش من
و تو بودی که نشانم دادی
زندگی بی‌رنگ است
رنگ باید پاشید
اینهمه بی‌رنگی.