مرغ قفس
مشکل آزادی بود
تو در قفس عاشق بودی و
من مرغ قفس نبودم
عشق را طعمه می کردی و
من بدان نیز تن دادم
ولی روح آزاد من آزرده خاطرت میکرد
هر چه بیشتر تن میدادم به زندانت
بیشتر فریاد میکشیدی
که فریبم نده
تو هنوز تن به زندان نداده ای
روح من بازیگر نقشم نبود
و تو آن را میشناختی
هر چه بیشتر در نقشم فرو میرفتم
تو دیوارهای زندان را بلندتر میکردی
چرا که سرکشی روح من بیشتر بسخره ات میگرفت
و تو آن را تاب نمیاوردی
میخواستی در هم بشکنی ام
میخواستی تن دهم، ولی
آن روح درهم شکسته دگر معشوقت نبود
تو مجنون لیلای دیگری بودی
گوش کن
من هنوز هم در اشتیاق آن عاشقی میسوزم
ولی میدانم که هرگز مرغ قفس نبوده ام
هان! بگو ببینم
تو مرغ قفست را یافته ای؟
پ. ن. : برای مجید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 19:51 توسط الهه م.
|